![]() |
![]() |
|
| شبانه های بی تو یعنی حضور گریه با من نبودن تو یعنی هجوم گریه |
|
تنهام تنهاتر از همیشه ...
چرا من ؟ چرا باز هم تا اومدم بخندم اینقدر زود چشمای کوچکم را گریون کردی؟ چرا تا اومدم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنم عین پتک زدی تو سرم که همون طور.... خدایا گناهم چی بود که این طور..... چرا این دفعه هیوای من ...چرا کسی که منو بهتر از خودم میشناسه باید تنهام بزاره؟ خدا جونم چرا؟ خدایا خودت میدونی که بعد از این همه وابستگی دیگه نمی تونم ... میدونی که همه چیزم اونه ... میدونی که تو لحظه لحظه ی زندگیم فقط اون بود که همدم تنهایی هام بود... میدونی که تو تموم لحظه ها اون بود که دستمو می گرفت و نمی ذاشت جا بمونم... میدونی که تنها کسی که تموم تصمیم های غلطم رو تصحیح می کرد اون بود ... خدا جونم بذار بازم اون باشه ... تا بازم بتونیم تموم کوچه پس کوچه های شهر رو باهم راه بریم و تموم خاطزات ۱۳سالمون رو .... دلتنگم دلتنگ تر از همیشه ... امروز بعد از ۶روز،۶روزی که دلیل ندیدنش رو نمیدونستم، دیدمش اما چه فایده... تو اون چند دقیقه با نگاه کردن تو چشاش نتوستم حرف بزنم بازم گریه گریه گریه..... بازم نتونستم نتوستم .... هیوای من هیوای نازم تموم زندگیم با تو بود نذاز نقشه هایی که واسه بعد این چند سال باهم کشیدیم از بین بره... نذار آدمایی که خیلی دوسشون داشتم این طور بی رحمانه در موردم قضاوت کنند نذار تنها کاری رو که بلد نبودم رو یاد بگیرم نذار معنیه کینه رو بفهم و بذارم روز به روز تو وجودم ریشه کنه و من مثل یه باغبون خوب ازش مراقبت کنم... خداجون چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیوا جونم باز توش موندم و تو باید کمکم کنی.....این کارو می کنی؟ خدایا یعنی هیوای من بازم میاد و مثل قبل کمکم می کنه؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:47 توسط دیانا |
|
|
لحظه لحظه ی انتظار را با عشق تو میگذرانم و
هر لحظه نام زیبایت را زیر لب زمزمه می کنم، قلب عاشق من فقط تو را می خواهد و فقط به خاطر وجود توست که می تپد، روزی که بخواهند مرا از تو جدا کنند قلب من نیز برای همیشه از تپش باز خواهد ایستاد. کاش می شد بدونی چقدر دوستت دارم تا اینقدر بی رحمانه قضاوت نکنی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:56 توسط دیانا |
|
|
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:22 توسط دیانا |
|
|
يادم باشد جواب كينه را كمتر از مهر و جواب دو رنگي را كمتر از صداقت ندهم............ يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم.. يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن.. يادم باشد سنگ خيلي تنهاست… يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان …. يادم باشد زندگي را دوست دارم …. يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد …. يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده اند و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم. يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم …. يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود … يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم …. يادم باشد زنده ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:42 توسط دیانا |
|
|
سلام بر تو
ای خدا! ای تمام هستی ام سلام سلام بر تو که حتی از خودم به من نزدیکتری و مرا بهتر از خودم می شناسی. خدایا! دیر زمانی است که چشمانم خواب تو را ندیده اند و رویاهایم طعم وصال نچشیده اند و قلبم آرامش با تو بودن را حس نکرده است. خدایا، کاش می توانستم در مزرعه چشمان همه مهر بکارم و عشق درو کنم. راستی! دست هایم کجایند؟ دست هایی که هر روز به درگاهت بلند می شدند و حدیث پیوستن می خواندند. کجایند دعاهایم که حس پرواز داشتند و بوی باران ! شنیده بودم:((هر وقت باران ببارد، دعاها زودتر براورده می شوند.)) و من برای همین باران را دوست دارم. خدایا یقین دارم جز نسیم بخشش تو دلم را آرام نمی کند و رنجش را پایان نمی دهد... پس رحمتت را ارزانی ام دار و باران بخششت را بر دلم بباران...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 14:14 توسط دیانا |
|
|
نمی خواهم رسد روزی که بی تو زندگی را سر کنم
مرگ عشق را باور کنم نمی خواهم رسد روزی که تنها در کنار عکس تو شعرهای کهنه ات را مو به مو از بر کنم گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر با تو از این گونه خطاها نکنم بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم از هفت روز هفته شش روزش را به تو میدهم و یک روزش را نگاه میدارم تا انتظارت را بکشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 20:47 توسط دیانا |
|
|
کاش میدانستی از اول ای عزیز
عشق هرگز خوب با من تا نکرد سرنوشت دردناکم را چرا؟؟؟ هیچ دستی خط نزد،امضا نکرد
من پر از فریادهای ساکتم
کوچه کوچه شعر می گویم ولی
بعد از این تصویر تو یک خاطره است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:17 توسط دیانا |
|
|
سلام...
سلامی به پاکی بی صداترین فریادها که حرمت سکوت دوستی ها را نمی شکند و به آرزوی وصلش پیوند می زد... کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد... کاش در قاموس غصه ها معنای سنگین لبخند گم نمی شد... کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد... کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صمیمی بود که دیگر برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود... و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید. در پناه نیلوفرانه ای از عشق عاشق بمانید.
آری من بیمارم، بیماری ای که من مبتلا شدم پایانش مرگ است. تاریخ مرگم را می دانم و منتظر آن می مانم تا فرا رسد. امیدی ندارم ، تنها امیدم به خداست که دوای دردم را برایم برساند می خواهم در این لحظات که از مرگ خود با خبرم و می دانم چه زمانی فرا می رسد، وصیتی برای همگان بنویسم پس بخوانید وصیت مرا در این دفتر عشق... آهای آدمیان، به چشمان خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند... اگر نگاه انداختند، عاشق نشوند... اگر عاشق شدند، وابسته نشوند... اگر وابسته شدند، مجنون نشوند... اگر نیز مجنون شدند، با عقل و منطق زندگی کنند... آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید. با صداقت عشق خود را ابراز کنید تنها عاشق یک دل باشید و تنها به یک نفر دل ببندید ... و با یکدلی و یکرنگی زندگی کنید... آهای عاشقان با تمام وجود عاشق شوید و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید. رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست، رسم عاشقی صداقت است. پس سرلوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید. آهای عاشقان، نه لازم است مجنون باشید و نه فرهاد،بلکه تنها خودتان باشید...همین و بس. آهای عاشقان صادق باشید و ساده. عشق را از ته دل بخواهید و انتظار عشق را، حتی تا پای مرگ بکشید. آهای عاشقان، عشق را برای قلبش بخواهید، نه برای هوس و خوش گذرانی و گذراندن لحظه های زندگی. با هدف عاشق شوید و با عشق نیز از دنیا بروید. وصیت من به همه ی عاشقان و آدمیان همین است و همین چند جمله... ای آدمیان، بیماریه من ناعلاج است من سرطان دارم... سرطان عشق. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:1 توسط دیانا |
|
|
امشب بغض شکوه هایم ترکیده است
می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم التهاب روزهای انتظارم را.... خاموشی شبهای بی قراریم را... و آوای غمناک مرغ عشقم را.... پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار لحظه های پریشانم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند،نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گل های وصلت، خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم. گفتی:((وقتی میایم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم، وقتی میایم که غروب دریا ساکت باشد هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکوت.... باورت کرده بودم چون گفته بودی(عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است) گفتی عشق از تبار باران است و گبوتران عاشق هم خیس از بارانند گفته بودی وقتی میایی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند .... وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگ هایش بنویسند گفته بودی وقتی میایی که بی کرانگی دریا غرق در سکوت باشد... وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشی و محبت را از لبخند، صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو... به احساس وصالمان سوگند همه را آموخته ام اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام... یادت هست...؟!؟ عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بها رویایمان سپید نبود اما، ظلمتی بود برای سپیده ی سحر گفته بودی:((گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است، بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان! تو ای معنای زندگی! و ای رنگین کمان آرزو! بیا...! پس از آن همه ثانیه ها ،دقیقه ها، روزها و سال های انتظارو سکوت بازگرد.... بیا تا بر روی خواب خاک،بر روی آب،بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم بنویسم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است بنویسم که بوسه همرنگ آه است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است بنویسم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث ((دوستت دارم)) آزاده،حصار سینه هاست تو گل نرگس بهارم بودی،هستی و خواهی ماند .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:31 توسط دیانا |
|
|
سلام به همه ی دوستای خوبم
خیلی وقته که بلاگم آپ نمی کنم و به شمادوستای خوبم سر نمی زنم می خوام که منو ببخشید. ولنتاین شاعرانه ای رو گزرونده باشین.بهاری باشید و خدایی. عشق همبشه همراه و همدمتون باد. هیوای من عاشقانه دوستت دارم و ولنتاین تو هم مبارک نازنینم. مهرورزان زمان های کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که ((تو)) یی دیگر آواز بر نیاید از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دی اوست بپذیریم به جان هر چه غیر میل او بسپاریم به یاد آه! باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نتوان گفت ز بیدردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد بر آوردن میل دل اوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آمیختن است رمز این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین زیباست! آنکه آموخت به ما درس محبت ،می خواست ((جان چراغان کنب از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی به وصالش برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:25 توسط دیانا |
|
|
خدا كاسه ي دل آدما رو اندازه كرده ، به هر كسي هم به يه اندازه دل داده...
نميدونم كاسه ي دل من چقدريه؟ بزرگه يا كوچيك؟ كم ظرفيته يا پر ظرفيت؟ قسمت بد قضيه هم اينجاست كه خودت هم نميدوني ظرفيت دلت چقدره؟ چقدر ميتوني دوست داشته باشي؟ چقدر ميتوني نفرت پيدا كني؟ چقدر ميتوني غصه بخوري؟ چقدر ميتوني درد بكشي؟ چقدر ميتوني بخندي؟ چقدر ميتوني همدردي كني؟ چقدر ميتوني تحمل كني؟و... اونوقته كه آدم چون ظرفيت دلشو نميدونه ، يه وقتي ، يه جايي ، يه مكاني اين كاسه ي دل لبريز ميشه.. فوران ميكنه ... اينجوري ممكنه همراه خيلي چيزا كه از دلت بيرون ريخته و لبريز شده ، سرمايه هاي دلت هم بيرون بريزن ... چيزايي كه يه عمر گوشه ي دلت براي خودت و خودت و خودت جمعشون كردي ودائما مثل گنج ازشون مراقبت ميكني . كاش خدا موقع تولد آدمها رو دل هر كسي يه برچسب ميزد و ظرفيت دلشو معلوم ميكرد ، كه طرف تو زندگي بدونه چقدر مي تونه توي دلش چيز انبار كنه... مثلا مينوشت دو هزار ليتر .. يا چه ميدونم... يه واحدي براش ميذاشت ، مثل واحد طول ، واحد وزن ، واحد انرژي ... يه همچين چيزي... اونوقت هر كسي سعي ميكرد به اندازه ي ظرفيتش ، به اندازه ي حجم دلش غصه بخوره .. درد بكشه و... اينجوري شايد خيلي از مشكلات حل ميشد ، طرف تا ميديد داره به خط قرمز ، به مرز پر شدن دلش ميرسه ، شايد ميتونست يه كاري بكنه... اما اين فكر احمقانه است كه آدم بخواد براي دل هم ظرفيت تعيين كنه... آخه گاهي اين ظرفيته متغيره .. از كم به زياد و خيلي وقتا از زياد به كم تغيير ميكنه....اما راستي راستي كي حجم دلشو ميدونه؟ كي ميدونه كِي به خط قرمز ميرسه.... مي دونيد چيه؟ زماني که از مادر متولد شدم صدايي در گوشم گفت: تا اخر عمر با تو هستم. ازش پرسيدم تو کي هستي؟ گفت:غم من اون لحظه فکرمي کردم غم عروسکيه که ما تا آخرعمرباهاش سرگرم مي شيم. تا اينکه۲ سالي ميشه که فهميدم من عروسکي هستم بازيچه ي غم. قبلا هر غمي داشتم چه کوچيک چه بزرگ! مي گفتم خدايا غمي دارم اما حالا در برابر تمام غمهاي بزرگ مي ايستم و ميگم: خداي بزرگي دارم چون ميدونم که کسي هم هست که به حرفاي دلم که خيلي سخت مي تونم اونارو بگم گوش کنه و کمکم کنه . دوستاي خوبم کاسه ي دل منم لبريز لبريز شده تا حدي که ديگه تحمل کوچيکترين دردي رو هم نداره.از همه ي شما دوستاي خوبم مي خوام که واسم دعا کنيد. امتحانام نزديک شده ودل من پر از غم و مشکل از همتون مي خوام که واسم دعا کنيد .چون فکر می کنم خدا از دست دعاهای منم خسته شد.شاید این دفعه به خاطر دعاهای شما مشکلات منم حل شه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:12 توسط دیانا |
|
|
برای تویی که تنها یی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست... برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست... برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است... برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی... برای تویی که وجود بی ارزشم را محو وجود نازنین خود کردی... برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه است... برای تویی که قلبت پاک است... برای تویی که در عشق،قلبت چه بی باک است... برای تویی که عشقت معنای بودنم هست... برای تویی که غم هایت معنای سوختنم هست... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 17:14 توسط دیانا |
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و درد یا خزانی خالی از فریاد و شور دیدگاهم همچو دالان های تار گونه هاین همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد و درد خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از راه که خاکم نهند آه...! شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من،ناگه به یک سو می روند پرده های تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من،با یاد من بی گانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه ها و نام ننگ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 3:24 توسط دیانا |
|
|
دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!
دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق! دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز شاید مرا بخواهی!
دوستت دارم از تمام وجودم،با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بیشتر از آن چه تصور می کنی!
دوستت دارم چون چشمانت این حققت قلبم را باور دارد! دوستت دارم تا حددی که قلبم و احساسم ظرفیت این احساس دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشد!
دوستت دارم چون تو با باوری عمیق در قلب من نشستی و مرا امید زندگی خود قرار دادی!
دوستت دارم چون که یاری ام می کنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم! دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت!
دوستت دارم چون تو با اعتماد و اطمینان کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!
دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی می کند!
دوستت دارم چون تو اولین و آخرین معشوق من می باشی! من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است،همیشه،همه جا و هر لحظه به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 2:21 توسط دیانا |
|
|
هنوز که هنوزه ، گرد و غبار برخاسته از هیاهوی دل های پریشان حدیت مهر را زمزمه می کند . لولای پنجره شمیم تو را آرزو می کند . و فضای سوت و کور اتاق یاد تو را التماس می کند . با یاد تو ، نامت را زمزمه می کنم و از تنهایی ها و سیاهی ها گریز می زنم : صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم . می خواهم خود را از خودخواهی ها ، از میان خواسته های به ارث برده ، از قوم بنی اسرائیل ، از میان غرور دل بیابان گردان و از میان ادعای فرعون بودن مردم رهایی بخشم و در دل تو لنگر بیاندازم . آیا گناه من برای نرسیدن به تو ، یدک کشیدن زنجیر فقر است یا کول کردن سادگی و یتیم بودنم ؟ آرام جانم ، گوش به من بسپار و در هیاهوی تاریکی ها و ظلمت گناه مرا رها نکن . شبی که خود را شناختم ، شبی تاریک وسیاه بود و می خواهم در این شب نورانی بار دیگر خود را بشناسم .حدیثم را در همین دمادم صبح ، همصدا با خروس بام به طاق آسمان می کوبم و فریاد می کشم : الهی ! مهربانم ! این است سادگی بنده ات ؟ مرا به حال خود وا مگذار ، بغضم را می فشارم ، دستانم را روی چشمانم می گذارم و نجوا می کنم : اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه ، و کل بهائک بهی .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 2:6 توسط دیانا |
|
|
سلام به همه ی دوستان خوبم که تو این مدت منو تحمل کردن
هیوای خوبم، نازی گلم، میکائیل و علی عزیزم ، یلدای عزیزم و به امید اینکه تمام خاطرات تلخ گذشته رو فراموش کنه و رضای عزیزم و دختر خاله ی عزیزم فاطی و همه ی دوستای عزیزم که امیدوارم به عشقشون برسن. دوستای خوبم نمی دونم چرا همتون فکر می کردین که نوشته هام ماله عشق از دست رفتمه. این بلاگ همش متعلق به یه عشقه با این تفاوت که عشقه همه شما ماله جنس مخالفتون و عشق من متعلق به بهترین دوستم و دختر خاله ی عزیزم هیواست . کسی که بار ها بهم کمک کرد که خودمو بشناسم و حرفای دلمو بزنم . از حقه خودم دفاع کنم حالا هم می خوام حرفای دلمو به خودش بگم بهش بگم که که من دیگه عاشقش نیستم من دیگه الان خود خودشم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:47 توسط دیانا |
|
|
باد سنگدل شده بود. همه چیز را از بین می برد.
دیگر با قاصدک ها دوست نبود و شاخه های محبت را می شکست. به آسمان کاری نداشت و دیگر گلبرگ رزها را نوازش نمی کرد. شبی خاموش نبود. قاصدک از خانه ی ظلمت پوش بیرون آمد.باید پیغامش را می رساند. پیغامش مثل همیشه نبود، پیغامش حرف دل بود که باید آن را به مقصد می رساند. چاره ای دیگر نداشت. خود را به باد سپرد. اما باد آن را به سمت دریا برد. قاصدک نگاهی ملتمسانه به ستاره کرد اما از دست ستاره کاری بر نمی آمد. باد قاصدک را به دست امواج سپرد و آن ها هم قاصدک را به اعماق دریا فرستادند. اما قاصدک حرفایی داشت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 21:46 توسط دیانا |
|
|
دلم تنگ است برای نگاه پر از مهرت برای صدای دلنشین آرام بخشت برای گفته های پر معنای عاشقانه ات برای دستان نیرومند یاری دهنده ات برای نوازش های لطیف پر احساست برای آغوش همیشه باز گرمت برای قلب پاک پر ایمانت و برای بودن دوباره در کنارت بودن برای همیشه...بودن بدون غم فراقی دوباره . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 22:13 توسط دیانا |
|
|
نمی دونم یادت می آد؟ موقعی که می رفتی باهم چه عهدی بستیم؟
من عهد بستم که هر هفته که از رفتنت گذشت من غم تنهاییم رو تو یه دفتر بنویسم و تو هم هر هفته یه بوته گل هر جایی که هستی بکاری تا دوباره بیای.
و امروز می بینم که دوست من که تو باهاش ازدواج کردی یه باغ پر از گلای رنگارنگ داره و من یه دفتر پوسیده به اندازه ی شاهنامه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 22:30 توسط دیانا |
|
|
نه هراس از من من خود نیز از دورنگی ها...دروغ ها...گناه ها بیزارم و مانند تو وفا...عشق و عاطفه را دوست دارم نه هراس از من مرا دوست خود بدان که من از دشمنان تو خشمگین و با دوستانت مهربانم مرا شریک خود بدان که اشکهایت را دوست ندارم ولی شادیت و لبخندت را دوست دارم مرا همدرد خود بدان که پا به پایت درد می کشم و برای بهبود آن پا به پایت زحمت می کشم مرا همراز خود بدان که درد دلت پیش من محفوظ است و جانم همیشه به دنبال مرحمی برای آرامش آن است مرا در پیمودن پیچ و تابهای سخت زندگی تکیه گاه خود بدان و بدان این تکیه گاه ابدیست و همیشه آماده برای توست مرا برای کمک بطلب که با تمام نیرو به سویت می شتابم از دل عاشق بی گناهم مهراس که تنها جرمش عشق به توست تنها می خواهم از من نهراس...مرا باور کنی و عشقم را نیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 22:13 توسط دیانا |
|
|
کاش دنیایی بود که در آن صدای شکستن قلبی هیچگاه شنیده نمی شد طعم تلخ جدایی هرگز چشیده نمی شد رنگ زشت خیانت هیچوقت دیده نمی شد دل بی گناه عاشقی از بی اعتنایی پژمرده نمی شد عدالت و حق عشق واقعی زیر پا له نمی شد مهر و محبت کسی با بی رحمی پس داده نمی شد دست ردی بر سینه ی پر شوق خواستاری زده نمی شد عشق در سیاه چالی ابدی زندانی نمی شد بلبلانش فقط نغمه ی شادی می سراییدند گلهایش بی خار و فقط بوی خوش مهر و محبت می دادند قلب ها شفافتر از آب زلال می بودند دلها همگی مست از مهر و وفا خوش بودند ولی افسوس که ما هر روز از آن دنیا دورتر و دورتر می شدیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 15:20 توسط دیانا |
|
|
به یاد دارم اولین نگاهت...خنده ات...حرفت...نوازشت را. اولین بار که فهمیدم قلبی داری به وسعت آسمان و در آن آسمان بی کران ابرسیاهی نیست. اولین مرهمی که روی زخمانم گذاشتی،زخمانی که دیگران با بی رحمی بجای گذاشته بودن. اولین رویای شیرین با تو بودن برای همیشه را. اولین باری که تکیه گاه تن خسته ی من شدی. اولین باری که فهمیدم قلبم را برای همیشه به تو هدیه دادم. اولین حس خوب داشتن همدم و همرازی را. اولین صدای پر قدرت درونم که به من گفت تو را می خواهد برای همیشه. اولین بار که امیدم به زنده بودن ...ایمانم به ادامه زندگی شدی. همه را خوب به یاد دارم و همه ی آن نهال های قدیمی رشد کرده و تبدیل به درختانی تنومند شده که هنوز به تو نیاز دارند چون تو ریشه ی آن هایی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 14:39 توسط دیانا |
|
|
در کنار هم بایستید اما نه خیلی نزدیک
از آنکه ستون های معبد به جدائی بار بهتر کشند، وبلوط وسرو درسایه هم به کمال رویش نرسند.
باشادمانی باهم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هریک برای خود تنها باشید دلهایتان را بهم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد یکدیگر را دوست بدارید،اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق همچون دریائی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو ازیک قرص نان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 2:7 توسط دیانا |
|
|
در این بوران سرد پائیزی،غم فراق فقط کم نیست در این دلتنگی سرکش،غم دیدار فقط کم نیست در این بغض قوی بنیاد،غم نگاه تو فقط کم نیست در این سیلاب روان اشک،غم اشک شادی فقط کم نیست در این دلواپسی ناهنگام،غم آرامش فقط کم نیست در این بهران سنگین وزن،غم یکدندگی او نیز سخت است غم رازی کردنش سخت است غم درک اشتباه او از تو سخت است غم اجبار ترک یکی در این میان سخت است غم دوری تو فقط سخت نیست،تازه می فهمم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 1:47 توسط دیانا |
|
|
وقتی نبودی کسی نبود تا به درد دل تنهایم برسد مرهمی بر این زخم دلم بگذارد.اما وقتی آمدی آرامش آوردی، مرهمی برای زخم عاشقی ام آوردی. صبر را به من هدیه کردی، مرا نصیحت کردی، مرا آرام کردی. مرا از پله ی مرگ دور ساختی در چشمانت خیره شدم و آن وقت بودکه فهمیدم چقدر دوستت دارم. آنقدرکه دوریت برایم سخت است.اینک که آمده ای بهانه ای برای اشک ریختن ندارم. دیگر غصه ای را در نگاه خود نمی بینم. دیگر در خانه ی کوچک قلبم رنگ شادی دیده می شود. رنگ محبت دوستی عشق خدا را شکر که برگشتی و مرا در زمونه ای غریب تنها نذاشتی و خدا را صد هزار مرتبه شکر که باز هم در کنارمی و باز آن قلب پر مهر و باز آن حرفای عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:56 توسط دیانا |
|
|
عشق را نقطه ای در دیده است
که آن را نمی توان دید عشق را فریادی است در گوش که آن را تمی توان شنید این عشق را در چشمان تو دیده ام وقتی به من نگاه می کنی و فریاد عشق را، از لبان تو شنیده ام که چه خاموش و بی صدا فریاد می کنی صدایت وسعت خاموشی است و نگاهت عشق فراموشی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 20:40 توسط دیانا |
|
|
ای کاش انتظار پایانی داشت تا من می توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگیرم و برای آخرین بار بر آن بوسه زنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار وجودت را حس کنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من در آغوش تو میمردم.ای کاش این انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر می دادم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار غرق در نگاه پر محبتت می شدم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در این غربت تنهایی غرق نمی شدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا می توانستم برای آخرین بار گل رویت را ببینم ای کاش می تونستم سر روی شونه هات بذارم و اشک شرم و پشیمانی را در دامانت بریزم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم تو را ببینم و دستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار نوای عاشقانه را از دیدارت سر می دادم و با فریادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فریاد می زدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار تو را در کلبه ی قلبم حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا ما باهم پیوند سر می دادیم ای کاش... ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار بر پیشانی ات بوسه عشق زنم و بعد بمیرم ای کاش... ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من قبل ازمرگ خودتو رادوباره ببینم و بعدازدیدار تو بمیرم. ای کاش می تونستم... ای کاش... ولی دیگر تقدیر رغم خورده است و وقت رفتن آمده است و من بدون دیدن روی گلت باید بمیرم و در آخر زندگی قصه ی پر دردی است که از آغازش بسکه آزرده شدم چشم به پایان دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 23:32 توسط دیانا |
|
|
می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی، که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی.
اون که از تبار دریا، اون که از نسل ستاره س. وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره س. اون که آینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه. توی آینه من نشستم اما من با من غریبه. فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه، آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن برگه. از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره. یکی باید اینجا باشه که منو بدزده از من. با من از خودم خودی تر، بین تن باشه و پیرهن. یکی باید اینجا باشه که شب رو کم کنه از روز. روز تازه ای بیاره جای این روز غزلسوز. یکی باید اینجا باشه، اونی که مثل کسی نیست. وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی نیست. فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه. آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن برگه. از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:12 توسط دیانا |
|
|
دوست یعنی کسی که هم دوسش داری و هم دوست داره
یعنی کسی که همیشه با تو هم احساسه در لبخند و اشک تو شریکه دوست یعنی کسی که با نگاهش با حرفش و با سکوتش به تو احساسای قشنگ دنیا رو هدیه میده دوست یعنی کسی که تو رو دوست داره نه به این خاطر که فلان روز فلان محبت بهش کردی نه به این خاطر که خوبی و بهش خوبی کردی فقط به این خاطر که..... دوستت داره بدون هیچ دلیلی شاید دلیلش در دایره ی لغات جا نمیشه و شاید اصلا دلیلی وجود نداشته باشه کاش بشه تو این غبار روزگار و از پشت نقابای رنگارنگ یه دوست واقعی رو پیدا کرد. دوستی که وقتی با برق نگاهش با تو حرف میزنه و آرامش تمام وجودتو در بر میگیره. دوستی که خیلی وقتا دلت می خواد بهش بگی که چقدر دوسش داری ولی چون فکر می کنی هیچ کلمه و هیچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه از گفتنش پشیمون میشه..... دوستی که کنارش ثانیه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها میدن و وقتی نیست انگار اصلا حرکت نمی کنن دوستی که داری وقتی با ماه آسمونیت حرف میزنی همون ماهی که همیشه از آرزوهات براش می گی..... بهش میگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای ماه و آسمون شریکت میشد دوستی که به خاطر وجودش زندگی کردن رو دوست داری دوستی که..... و در آخر..... به امید آنکه روزی رسد که همه ی دوستی ها تا آخر ادامه داشته باشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 0:4 توسط دیانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
گیس گلابتون آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|