![]() |
![]() |
|
| شبانه های بی تو یعنی حضور گریه با من نبودن تو یعنی هجوم گریه |
|
کاش دنیایی بود که در آن صدای شکستن قلبی هیچگاه شنیده نمی شد طعم تلخ جدایی هرگز چشیده نمی شد رنگ زشت خیانت هیچوقت دیده نمی شد دل بی گناه عاشقی از بی اعتنایی پژمرده نمی شد عدالت و حق عشق واقعی زیر پا له نمی شد مهر و محبت کسی با بی رحمی پس داده نمی شد دست ردی بر سینه ی پر شوق خواستاری زده نمی شد عشق در سیاه چالی ابدی زندانی نمی شد بلبلانش فقط نغمه ی شادی می سراییدند گلهایش بی خار و فقط بوی خوش مهر و محبت می دادند قلب ها شفافتر از آب زلال می بودند دلها همگی مست از مهر و وفا خوش بودند ولی افسوس که ما هر روز از آن دنیا دورتر و دورتر می شدیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 15:20 توسط دیانا |
|
|
به یاد دارم اولین نگاهت...خنده ات...حرفت...نوازشت را. اولین بار که فهمیدم قلبی داری به وسعت آسمان و در آن آسمان بی کران ابرسیاهی نیست. اولین مرهمی که روی زخمانم گذاشتی،زخمانی که دیگران با بی رحمی بجای گذاشته بودن. اولین رویای شیرین با تو بودن برای همیشه را. اولین باری که تکیه گاه تن خسته ی من شدی. اولین باری که فهمیدم قلبم را برای همیشه به تو هدیه دادم. اولین حس خوب داشتن همدم و همرازی را. اولین صدای پر قدرت درونم که به من گفت تو را می خواهد برای همیشه. اولین بار که امیدم به زنده بودن ...ایمانم به ادامه زندگی شدی. همه را خوب به یاد دارم و همه ی آن نهال های قدیمی رشد کرده و تبدیل به درختانی تنومند شده که هنوز به تو نیاز دارند چون تو ریشه ی آن هایی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 14:39 توسط دیانا |
|
|
در کنار هم بایستید اما نه خیلی نزدیک
از آنکه ستون های معبد به جدائی بار بهتر کشند، وبلوط وسرو درسایه هم به کمال رویش نرسند.
باشادمانی باهم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هریک برای خود تنها باشید دلهایتان را بهم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد یکدیگر را دوست بدارید،اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق همچون دریائی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو ازیک قرص نان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 2:7 توسط دیانا |
|
|
در این بوران سرد پائیزی،غم فراق فقط کم نیست در این دلتنگی سرکش،غم دیدار فقط کم نیست در این بغض قوی بنیاد،غم نگاه تو فقط کم نیست در این سیلاب روان اشک،غم اشک شادی فقط کم نیست در این دلواپسی ناهنگام،غم آرامش فقط کم نیست در این بهران سنگین وزن،غم یکدندگی او نیز سخت است غم رازی کردنش سخت است غم درک اشتباه او از تو سخت است غم اجبار ترک یکی در این میان سخت است غم دوری تو فقط سخت نیست،تازه می فهمم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 1:47 توسط دیانا |
|
|
وقتی نبودی کسی نبود تا به درد دل تنهایم برسد مرهمی بر این زخم دلم بگذارد.اما وقتی آمدی آرامش آوردی، مرهمی برای زخم عاشقی ام آوردی. صبر را به من هدیه کردی، مرا نصیحت کردی، مرا آرام کردی. مرا از پله ی مرگ دور ساختی در چشمانت خیره شدم و آن وقت بودکه فهمیدم چقدر دوستت دارم. آنقدرکه دوریت برایم سخت است.اینک که آمده ای بهانه ای برای اشک ریختن ندارم. دیگر غصه ای را در نگاه خود نمی بینم. دیگر در خانه ی کوچک قلبم رنگ شادی دیده می شود. رنگ محبت دوستی عشق خدا را شکر که برگشتی و مرا در زمونه ای غریب تنها نذاشتی و خدا را صد هزار مرتبه شکر که باز هم در کنارمی و باز آن قلب پر مهر و باز آن حرفای عاشقانه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 1:56 توسط دیانا |
|
|
عشق را نقطه ای در دیده است
که آن را نمی توان دید عشق را فریادی است در گوش که آن را تمی توان شنید این عشق را در چشمان تو دیده ام وقتی به من نگاه می کنی و فریاد عشق را، از لبان تو شنیده ام که چه خاموش و بی صدا فریاد می کنی صدایت وسعت خاموشی است و نگاهت عشق فراموشی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 20:40 توسط دیانا |
|
|
ای کاش انتظار پایانی داشت تا من می توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگیرم و برای آخرین بار بر آن بوسه زنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار وجودت را حس کنم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من در آغوش تو میمردم.ای کاش این انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر می دادم. ای کاش انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار غرق در نگاه پر محبتت می شدم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در این غربت تنهایی غرق نمی شدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا می توانستم برای آخرین بار گل رویت را ببینم ای کاش می تونستم سر روی شونه هات بذارم و اشک شرم و پشیمانی را در دامانت بریزم. ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم تو را ببینم و دستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار نوای عاشقانه را از دیدارت سر می دادم و با فریادی از اعماق وجودم دوستت دارم را فریاد می زدم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار تو را در کلبه ی قلبم حس کنم.ای کاش این انتظار پایانی داشت تا ما باهم پیوند سر می دادیم ای کاش... ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من می توانستم برای آخرین بار بر پیشانی ات بوسه عشق زنم و بعد بمیرم ای کاش... ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من قبل ازمرگ خودتو رادوباره ببینم و بعدازدیدار تو بمیرم. ای کاش می تونستم... ای کاش... ولی دیگر تقدیر رغم خورده است و وقت رفتن آمده است و من بدون دیدن روی گلت باید بمیرم و در آخر زندگی قصه ی پر دردی است که از آغازش بسکه آزرده شدم چشم به پایان دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 23:32 توسط دیانا |
|
|
می دونم که یک نفر هست زیر این گنبد سنگی، که میاد رو آسمونم می کشه یه قوس رنگی.
اون که از تبار دریا، اون که از نسل ستاره س. وقتی باشه هر دقیقه یه تولد دوباره س. اون که آینه ی اتاقم از حضورش بی نصیبه. توی آینه من نشستم اما من با من غریبه. فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه، آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن برگه. از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره. یکی باید اینجا باشه که منو بدزده از من. با من از خودم خودی تر، بین تن باشه و پیرهن. یکی باید اینجا باشه که شب رو کم کنه از روز. روز تازه ای بیاره جای این روز غزلسوز. یکی باید اینجا باشه، اونی که مثل کسی نیست. وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسی نیست. فرصتی نمونده ای عشق! این صدا صدای مرگه. آخرین فصل جوانه، فصل جون دادن برگه. از تو قصه ها طلوع کن تا غروب من بمیره. زیر خاکستر سردم، شعله ی تو جون بگیره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:12 توسط دیانا |
|
|
تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته
تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته تو که نیستی تا ببینی من و این دستای خسته یه ورق کاغذ خالی یا یه احساس شکسته تو که نیستی تا ببینی من واین روزای غمگین یه سکوت سرد و وحشی توی این لحظه های سنگین تو که نیستی تا ببینی من و این دیوارای سنگی فاصله بین من و توست کاش بگی که بر می گردی تو که نیستی تا ببینی من و این پلکای خسته تو تموم بی کسی هام دارم از تو می نویسم تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن واسه نبودن تو همشون معنی دردن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 23:37 توسط دیانا |
|
|
ذهن من خالیست ازهردغدغه خالیست ازفریادهای گنگ و نامفهوم آسمان خالیست ازستارگان سرگردان خانه ام خالیست بی تو! خالی ات تنهائیم را بیشتر کرد خالی ات خاکسترم کرد خالی ات دردمندم کرد بی تو هیچ پرنده ای پرواز نمی کند بی تو دلها مرده است زندگی پائیز است درها را باید بست پای در این خانه نباید گذاشت اینجا خانه تنهائی است خانه مرگ است خانه ایست که درد عشق نافرجامی را چشیده خانه ایست شاهد عشق،شاهد غم، شاهد مرگ... خانه ایست شاهد نگاههای دروغ آجرها رنگ غم دارد و حوضچه آن پراست از آبهای سیاه بد گمانی و باغچه ای که پراست از درختان شک و تردید و سایه بانی از دروغ و نفرت خانه ویرانه ایست که دلش می خواهد غبارش را کنار بزند و زیر لب بارها و بارها می گوید ای کاش من هم خانه عشق بودم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 0:42 توسط دیانا |
|
|
بیا ای دل بیا تا ما نمیریم فدای عشق تو دیگر نمانیم بیا تا دیگران دیگر نگویند که عشق ما هوس بود و دگر بس بیا حتی اگر با ما نباشی دل من آرام و بی درد است اما..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 0:42 توسط دیانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
گیس گلابتون آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|